تبليغاتX
تو یا من؟
من و تو با هم ایم بی انکه باشیم!
از من نگریز!گزیری جز من ات نیست!!!
+ تاريخ 90/09/24ساعت 6:38 بعد از ظهر نويسنده so |
صورتش سرخ از سیلی

نرم و موقرانه برف میریزد!

دستش را میگیرم

حالش هیچ خوب نیست

زیادی هم راز دار است

درد بی درمانش را نمیگوید

شاید هم با خودش فکر میکند

این اگر دوایی داشت

خودش میخورد!

(بین خودمان بماند.حق دارد لعنتی)

سکوت میکند.

سکوت سکوت سقوط!

برف میریزد.

 

 

 

 

 

+ تاريخ 90/09/04ساعت 12:36 بعد از ظهر نويسنده so |
ببین خودخواهی تو داره تو رو قورت میده.کی قراره به خودت بیای؟!سخت که نیست.راه من رو بلد نیستی راه خودت که بلدی.زود باش.قبل از اینکه دیر بشه نجات بده من رو و خودت رو.
+ تاريخ 90/09/01ساعت 2:53 بعد از ظهر نويسنده so |
بعد از کلی وقت این صفحه رو باز میکنم.وبلاگم من ندارد.ولی من دلش برای وبلاگش تنگ شده.برای نوشتن و خونده شدن.برای تمام دوستایی که الان دیگه نیستن!یه روزی اینجا همه چیزم بود.چی شده که فراموشش کردم.انگار من داره من رو سانسور میکنه.یه تیکه از زندگیش رو که انداخته تو سطل ناهشیار.اما هرچی که هست من دلش خیلی تنگ اینجاست.کاش بتونم دوباره اینجا رو راه بندازم.یه طاقچه ی قدیمی اما با عکس های جدید.
+ تاريخ 90/08/29ساعت 12:17 بعد از ظهر نويسنده so |
وبلاگم ،من ندارد!
+ تاريخ 90/05/19ساعت 12:2 بعد از ظهر نويسنده so |
چقدر دلم واسه اینجا تنگه و ویندوزه خراب هی لج به لج دلم میذاره.حسش میکنم اتفاقات تازه ایی رو که داره میفته.اتفاقاتی که باید جایی ثبت بشه.کاش دست از لج برداره!

پ.ن:به قول یکی از دوستام:من با تکنولوژی خوبم اما نمیدونم چرا اون با من بده!

+ تاريخ 90/04/22ساعت 12:21 بعد از ظهر نويسنده so |
دلم برايت لك زده رفيق روزهاي سخت!مانده ايي لب طاقچه ي فراموشي كنار عكس هاي يادگاري خاك ميخوري ...
+ تاريخ 90/03/06ساعت 1:54 بعد از ظهر نويسنده so |
و به راه اندیشیدن یاس را رج میزند....

باید برم.یه اجبار زشت بی ریخت!باید که روزهای با هم بودنمون رو بدرقه کنم و به استقبال روزهای کج و کوله ی روبه رو برم.روزهایی که تو نیستی،خانواده ام نیستند و به جاش یه شهر شلوغ گشاد هست!

+ تاريخ 90/01/18ساعت 1:33 بعد از ظهر نويسنده so |
با یک حساب سرانگشتی میشود فهمید من مال این زمان نیستم.

به احتمال زیاد زود نه، اما کاملا دیرم برای حالا!شاید دست کم در قد و قواره های ۷۰ سال پیش!

+ تاريخ 89/12/15ساعت 6:1 بعد از ظهر نويسنده so |
بدرقه میکنم انسانیت را با چند پیاله اشک و شمعی خرد بر مزارش

هر روز.هر ساعت.هر دقیقه.هر ثانیه....

 

+ تاريخ 89/12/10ساعت 7:5 بعد از ظهر نويسنده so |