
از یاد برده بودم خدای خوش سلیقه ای هستی.از یاد برده بودم هنوز جایی پیدا میشود که به اندازه ی مبارزه با چندین روز سخت انرژی و ارامش ارزانی ات کند.یادم رفته بود به قول یک دوست چیزهایی هم هست که به ان تکیه کنی و بگویی زندگی معرکه است...
کاش میشد هروقت دلم میگیره کوله بارم و جمع کنم و خودم رو یه چند ساعتی توی قلات ولو کنم.کاش میشد
اخر نوشت:قلات رفتن امروز باعث شد بعد از مدتها با خدا حرف بزنم و بهش بگم:مرسی که امروز چشمام سالم بودن و من تونستم از دیدن اینهمه زیبایی لذت ببرم.
(یه وقتهایی ای میل ام رو باز میکنم و یه عالم ایمیل دارم.الان که منتظر یه ایمیلم هیچی به هیچی.به این میگن دنیای وارونه ی وارونه)
مثل چرخی که از روی یه جمعیت میخ رد شه......
اتفاق امروز از اون هایی بود که تا همیشه تو ذهن میمونه.اما ...
کامنتهای خصوصی ام رو مرور میکردم.کامنت هات کمتر از انگشتهای دو دست بود.شباهت عجیبی است!
اینجا جهنم است.اما بدبختانه هنوز به درک واصل نشده ام.
جهنم نوشت:کی میگه به دعای گربه سیاه بارون نمیاد؟!
مشت میکوبم بر در
پنجه میسایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ امده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی میگردم
لب بامی روی کوهی سر صحرایی که در انجا نفسی تازه کنم
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند چه کسی میاید
با من فریاد کند؟
بغض نوشت:شاید این اهنگ رو بیست بار بی وقفه گوش دادم و اشک ریختم.من ضعیف نیستم اما با این همه درد نتونستم کنار بیام من کم اوردم پیش این همه مشکل که یکی بعد از دیگری بی محابا تنشون رو به تن من میزنن بی اونکه مجال بدن من خودم رو جمع کنم.دیگه به معنی واقعی کلمه خسته شدم.کاش مرگ ادما دست خودشون بود...........................................................................
تو که زخم زبان میزنی عزیزترین،دنیا برای ماندنم کوچکترین جایی نمیگذارد.کاش مهربانتر بودی!
اپیزود دوم:راه به راه وارد اشپزخونه شد.در کابینت را باز کرد و دسته گل به اون بزرگی رو وارونه کرد تو سطل اشغال.بعدش هم رفت تو اطاق تا لباس هاشو عوض کنه!!!!!!!!!!!
پ.ن:روزهایی که انگار همه ی وبلاگها و صاحبانشان خوابند!
با وزوز بداهنگ ترین ناقوس در سرت
روی همین سطور از هم پاشیده
استخوان ترکانده ام زندگی را.
من بزرگ میشوم هربار که پرت میشوم.
نمیدونم معنی این حسم چیه.واسه ادمی ناراحتم که شاید تمام این اتفاقات اخیر حقشه.واسه ادمی اندوهگینم که هیچ ربطی به من نداره.عجب موجود مزخرفی هستم.این جور وقتها از خودم متنفرم!!
بی شک فردا افتاب از سمت دیگری طلوع خواهد کرد.
دیوارهای اتاقم را خراب میکنم
فردا افتاب از این سمت میهمان دخمه ام خواهد شد
کراهت دارد تکرار
خورشیدی تازه میخواهم!!!!!!!!!!!!!
کلا فکر میکردم خیلی ادم باید خاص باشه که کامنت دونیش رو ببنده.حالا که کامنت دونیم خرابه مطمئن شدم که من به هیچ وجه اون ادم خاص نیستم.برام مثل اینه که تو یه اتاق ایزوله نشسته باشم و داشته باشم با خودم حرف بزنم..........
دستان مردانه ات که حلقه میشوند
به دور کمرم
امد و شد نفسهایت که انحنای گردنم
را گرم میکند
و رقص انگشتانت میان موهایم
خیال نیست.اینهمه شب،خیال نیست .
اما همین که برمیگردم تا نگاهت را در امتداد چشمانم
برای همیشه زندانی کنم
گهواره ام را خالی میبینم!
و به فراست در میابم که خیالی بیش نبوده تمام این شبها
انهم خیالی خام!!!!
با اینهمه نبض هر شب من میان همین داستان خیالی میزند!
هی میدانستی با این برق عجیب چشمهایت خواستنی تر میشوی؟یک جوری اب زیرکاه و خواستنی.بلند شو.باید راه بیافتیم.
دلم میخواد اما با خودم مهربونتر باشم.خودم رو بیشتر ببینم.خودم رو زندگی کنم به قول پناهی.یعنی میشه؟از پسش بر میام؟