تبليغاتX
تو یا من
88/08/18
بی شباهت به گذشته های دورت نبودی وقتی کنارت نشسته بودم و عکسهایم را مرور میکردیم.گذشته های دوست داشتنی دور!
88/08/16
روزهایی که فقط میگذرن.روزهایی که شاید قراره تا ابد یکنواخت و بی هیجان باشن.از اون مدلهایی که باید نشست روی یه صندلی یه ماگ گنده گرفت تو دست و فقط منتظر موند.منتظر تا شاید یه پری از یه گوشه پیدا شه و با چوبدستیش گرد طلایی بپاشه روی اینده.و هی منتظر موند و هی منتظر.تا .... نه از اون انتظارهایی که تا نداره............
88/08/12
از امروز تا هزار سال دیگر،راهی نیست وقتی دلخوش ماندن باشی.
88/08/08
 پالت رنگ را دست بگیر و بعد هرچه رنگ معرکه است بریز روی درختها.اسمانش را سفید و ابری طراحی کن و یادت باشد احساس عجیب ات را که غرق در لذت شده از ان همه زیبایی را هم چاشنی کار کنی.

از یاد برده بودم خدای خوش سلیقه ای هستی.از یاد برده بودم هنوز جایی پیدا میشود که به اندازه ی  مبارزه با چندین روز سخت انرژی و ارامش ارزانی ات کند.یادم رفته بود به قول یک دوست چیزهایی هم هست که به ان تکیه کنی و بگویی زندگی معرکه است...

کاش میشد هروقت دلم میگیره کوله بارم و جمع کنم و خودم رو یه چند ساعتی توی قلات ولو کنم.کاش میشد

اخر نوشت:قلات رفتن امروز باعث شد بعد از مدتها با خدا حرف بزنم و بهش بگم:مرسی که امروز چشمام سالم بودن و من تونستم از دیدن اینهمه زیبایی لذت ببرم.

(یه وقتهایی ای میل ام رو باز میکنم و یه عالم ایمیل دارم.الان که منتظر یه ایمیلم هیچی به هیچی.به این میگن دنیای وارونه ی وارونه)

88/08/06
راه داشتم سرهنگ رو هم بغل میکردم.اون لحظه اونقدر هیجان زده بودم که خیلی جلو خودم رو گرفتم که معقول عمل کنم.فقط جیغ های کوتاه میکشیدم و بالا و پایین میپریدم.تلفن و گرفتم دستم تا به تک تک ادمهای مهم زندگیم خوشحالیم ومنتقل کنم.چند لحظه بعد

مثل چرخی که از روی یه جمعیت میخ رد شه......

اتفاق امروز از اون هایی بود که تا همیشه تو ذهن میمونه.اما ...

 

کامنتهای خصوصی ام رو مرور میکردم.کامنت هات کمتر از انگشتهای دو دست بود.شباهت عجیبی است!

 

88/08/03
گفت:برو به جهنم.

اینجا جهنم است.اما بدبختانه هنوز به درک واصل نشده ام.

 

جهنم نوشت:کی میگه به دعای گربه سیاه بارون نمیاد؟!

88/07/29
خودش را میفروخت

به شرط چاقـــــــــــو.

88/07/28
ـ امتیاز آدم مرده چیه؟
ـ این‌كه دیگه نمی‌میره.
آلفاویل ـ ساخته ژان لوك گدار

88/07/26

مشت میکوبم بر در

پنجه میسایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم، خفقان

من به تنگ امده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

آی با شما هستم این درها را باز کنید

 

من به دنبال فضایی میگردم

لب بامی  روی کوهی سر صحرایی که در انجا نفسی تازه کنم

میخواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

 

من هوارم را سر خواهم داد

چاره ی درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند چه کسی میاید

با من فریاد کند؟

بغض نوشت:شاید این اهنگ رو بیست بار بی وقفه گوش دادم و اشک ریختم.من ضعیف نیستم اما با این همه درد نتونستم کنار بیام من کم اوردم پیش این همه مشکل که یکی بعد از دیگری بی محابا تنشون رو به تن من میزنن بی اونکه مجال بدن من خودم رو جمع کنم.دیگه به معنی واقعی کلمه خسته شدم.کاش مرگ ادما دست خودشون بود...........................................................................

تو که زخم زبان میزنی عزیزترین،دنیا برای ماندنم کوچکترین جایی نمیگذارد.کاش مهربانتر بودی!

88/07/23
پنجره ی رو به رو
اپیزود اول:همیشه فکر میکردم از اون ادمهایی است که دسته گل های رز هدیه اش را خشک میکنه  و اویزون میکنه از دیوار.

اپیزود دوم:راه به راه وارد اشپزخونه شد.در کابینت را باز کرد و دسته گل به اون بزرگی رو وارونه کرد تو سطل اشغال.بعدش هم رفت تو اطاق تا لباس هاشو عوض کنه!!!!!!!!!!!

پ.ن:روزهایی که انگار همه ی وبلاگها و صاحبانشان خوابند!

88/07/20
مثل پرت شدن از بلندترین نقطه ی ممکن

با وزوز بداهنگ ترین ناقوس در سرت

روی همین سطور از هم پاشیده

استخوان ترکانده ام زندگی را.

من بزرگ میشوم هربار که پرت میشوم.

88/07/15
یه چیزی از جنس ترس.یه ترس لعنتی از اتفاقی که قرار بیافته.یه ترس که رجز خون از جلو چشمام میگذره وقتی میخندم و میخوام نادیده بگیرمش.خدا رحم کن.
88/07/14
ته کشیده ام.

فقط همین!

88/07/12
دوستت داشتم

کاش فقط همین در خاطرم بماند.

88/07/09
هیچ خوب نیستم.همیشه ی عمرم متنفر بودم از اینکه توپ میانجی وسط دو نفر باشم.

نمیدونم معنی این حسم چیه.واسه ادمی ناراحتم که شاید تمام این اتفاقات اخیر حقشه.واسه ادمی اندوهگینم که هیچ ربطی به من نداره.عجب موجود مزخرفی هستم.این جور وقتها از خودم متنفرم!!

88/07/08
پنجره ها را بسته ام

 بی شک فردا افتاب از سمت دیگری طلوع خواهد کرد.

دیوارهای اتاقم را خراب میکنم

فردا افتاب از این سمت میهمان دخمه ام خواهد شد

کراهت دارد تکرار

خورشیدی تازه میخواهم!!!!!!!!!!!!!

88/07/07
همیشه خدا همین است.جا میمانم.میان روزمرگی ها،چیزی شبیه اسباب کشی.میان ادمهایی که قدشان خیلی از من بلندتر است و برای دیدن صورتشان باید روی پنجه ی پا بایستم،چیزی شبیه داستان کودکی و پیشخوان بلند بقالی.جا میمانم.میان ادمهایی که تند و پرشتاب میگذرند،تنه میزنند،میاندازند و حتی به خودشان زحمت نمیدهند نگاهی بیاندازند به تو،چیزی شبیه کرمی که زیر پا له میشود.میان اظطرابهای روزانه و سرگرمی هایش گم میشوم.میان گرفتاری ها زنجیر.و روزها شاید هم ماه ها همان جا میمانم.با چشمهایی که هراس مجبورشان میکند از حدقه بیرون بزنند.و تو.تو تقریبا مطمئنی که هروقت برگردی گمشده ات را پیدا خواهی کرد.درست همان جا که جا گذاشتی اش.بر که بگردی از خوشحالی جیغ میکشم و خودم را توی بغل امنت ولو میکنم.میگذرد.یک چند وقتی.و دوباره داستان ما تکرار میشود.دوباره میان دالان نمور ترس و وحشت مینشینم و انتظارت را میکشم.اما تو.هیچ وقت به هیچ چیز مطمئن نباش.هیچ وقت.فکرش را بکن  اینبار که برگشتی پیدایم نکنی.شاید نباشم تا دوباره میان بغلت ولو شوم.شاید رفته باشم.شاید راهم را کشیده باشم به سمت افتاب.عاشق شده باشم شاید.عاشق چشمان رهگذر هر روزه.فکرش را بکن اینبار که برگردی پیش از تو بغل امن دیگری را یافته باشم.

 

88/07/05
خودم رو عاشقم وقتی به بعضی ادمها میرسم و هیچ زمینه ی مشترکی برای صحبت کردن باهاشون ندارم.

 

کلا فکر میکردم خیلی ادم باید خاص باشه که کامنت دونیش رو ببنده.حالا که کامنت دونیم خرابه مطمئن شدم که من به هیچ وجه اون ادم خاص نیستم.برام مثل اینه که تو یه اتاق ایزوله نشسته باشم و داشته باشم با خودم حرف بزنم..........

88/07/03
خوابهای من هنوز هم پرند از هراس.و بسترم اغشته به اشک.با اینهمه هنوز هم برای خوب بودنم بهانه های پوچ میبافم.
88/07/01
دو سال گذشت...
ادامه‌ی مطلب
88/06/30
علی موند و حوض اش،و بعدش هم از حوصله ی زندگی سر خورد و افتاد پایین.وقتی با شتاب خورد زمین حرص و ولع سرسره بازی رو سرسره ی پر شیب زندگی از سرش افتاد مثل بچه گی هاش لبهاش رو ورچید و شروع کرد بلند بلند گریه کردن،یه جورایی لج رفته بود.از اون لج رفتنهایی که هیچ بنی بشری قدرت اروم کردنش رو نداشت.شاید هم جسارتش رو.بهانه اش هم رفتن تمام ادمهای دوست داشتنی دور و برش بود.اینی هم که مسافر بالاخره باید بره تو کتش نمیرفت!اما این وسط همیشه یه چیزی بود که حالش رو بهتر میکردمثه یه ابنبات گرد و قلنبه که سرو ته لج رفتنها و نق و نوق هاش و بهم میاورد.سر کله ی روز از نو که با صدای کشدار و زمخت دوره گرد توی کوچه پیدا شد چشماش رو اروم باز کرد.اینبار حالش خوب بود.حالا گیرم فقط اون یه روز اینجوری بود اما از این ستون به اون ستون... بلند شد اول یه صبح بخیر پر انرژی به اونی که باید گفت گرچه تقریبا نزدیکهای ظهر بود. بعد حوضش رو پر کرد و همون جور که هزارتا فکر مایوس کننده تو کله اش چرخ میزد بی هوا پرید توی اون.نمیخواست به هیچ چیز دیگه ای مهلت بده.فقط میخواست زندگی رو ابتنی کنه!کف ابی و پرهیجان حوض رو که میدید اروم با خودش زمزمه کرد:حالا که فقط من و این حوض باقی موندیم چرا نخوام ازش لذت ببرم!
88/06/25
نیمی از خودش را جایی جا گذاشته بود.جایی که نه زیاد دور بود و نه انچنان نزدیک.نه چندان سقف بود و نه زیاد فروریختنی.به هر حال جایی بود که میتوانست بی دغدغه ی سایه و پچ پچه خودش را زندگی کند.چمدانش را بسته بود درست مثل چشمهایش.نفسی که کشید انقدر از اعماق جانش بود که انگار خودش را نفس کشیده بود.اماده ی اماده بود اما همین که دست کرد چمدانش را بردارد چیزی مثل تردید یکهو سر خورد توی  دل اش، نمیدانست کجا باید برود!!!
88/06/22
من برگشتم.حرف برای گفتن زیاده.اما به همون اندازه حوصله ی نوشتن کم.برمیگردم و مینویسم.فعلا
88/06/10
چمدونم رو نبستم هنوز و تا وقت رفتن هم چیزی نمونده دیگه.در واقع فردا.و اونقدر کار رو کله ام ریخته که حسابی کلافه ام.حتی نمیدونم کودوم رو باید اول انجام بدم.اون هیجان قبل از سفر و ندارم مثه گذشته اما خوب خوشحالم و امیدوارم بهم خوش بگذره.داشتم به دوستم میگفتم نکنه هواپیمای ما هم شامل قانون سقوط شه؟!اوم از ته دل میخندید و میگفت عیبی که نداره فقط خدا کنه تو راه برگشت باشه که دسته کم ارزو به دل از دنیا نریم!ای خدا یعنی میشه؟ما سقوط کنیم تو جزیره لاست؟چی میشه اگه بشه؟!دارم میرم ترکیه.و این سفر باید اونقدر برام خوب باشه که تمام روزهای بد گذشته رو جبران کنه و یه انرژی حسابی واسه روزهای سخت پیش رو باشه!(ولی نمیدونم چرا هرچی به این سفر فکر میکنم صبر میاد!!)خلاصه فعلا خداحافظ رفقا.اگه دیگه نبودم بفهمید چی شده.

88/06/07
نگاهش مچاله شد بود گوشه ی فنجان.درست همانجا که تفاله های چایی عاشقانه کنار هم نشسته بودند.کسی چه میدانست شاید هم فقط داشتند دقایق خسته شان را کنار هم در میکردند!داشت به روزهای پیش رو فکر میکرد.روزهایی که چشم اندازشان بد نبود.روزهایی که خوشی میتوانست ولو شود توی دلش درست مثل افتاب صلاة ظهر تابستان که ولو میشد کف سالن!روزهایی که میتوانست از همین الان هیجانشان را حس کند.اما عجیب اینجا بود که هیچ حس خاصی نداشت هیچ چیز خوبی زیر رگهایش نمیدوید و دیگر از ان تپش قلبی که از سرخوشی سرازیر میشد توی جانش خبری نبود!همیشه پیش خودش خجالت میکشید از این حس بچه گانه که برای هر شادی کوچکی زیر پوستش میدوید و حالا به ارزویش رسیده بود انقدر بزرگ شده بود که حتی هیجان موعد هم به وجد اش نمیاورد.و مثل سگ پشیمان بود از رسیدن به این ارزوی احمقانه.اما خوب که فکر میکرد میدید دست خودش نبوده این بزرگ شدن. می دید یکهو به خودش امده و دیده بزرگ شده و ته ته دلش برای ان روزهای خل خلی که خیلی هم دور نبودند-شاید همین سه چهار ماه پیش بود-تنگ میشد.نگاهش را از روی فنجان برداشت و گذاشت روی طاقچه.و یک دور روی تمام عکسها چرخاندش.بعد با یک اه کشدار که معلوم نبود از سر دلتنگی است یا بیچاره گی دوباره به فنجان رو به رویش خیره شد.باید دوباره خوب میشد.باید از خر بودن استعفا میداد و دوباره بچه میشد.دلش لک زده بود برای همان شرم بچه گانه اش!سعی کرد به خودش القا کند که اصلا این روزهای گذشته روزهای خوبی بودند ،روزهایی که خیلی چیزها عوض شده بود،روزهایی که بوی ارامش میدادند و در سایه روشنشان میشد خدا رو دوباره دید.اری روزهای گذشته روزهای خوبی بودند که ان حس لعنتی را فقط اخر شبها میتوانست ببیند همان حسی که شده بود خوره ی روحش.همین خودش یک قدم بزگ بود.یک قدم چاق که از روی تمام روزهای بد میگذشت و با یک قدم به روزهای خوب میرسید.انقدر چاق که زورش به تمام روزهای بد گذشته میرسید.نفس بلندی کشید و سعی کرد هرچه خوشی توی فضاست با همان یک نفس ببلعد.تصمیمش را گرفته بود.فنجان چایی را برداشت و بلند شد اما پشیمان شد فنجان را گذاشت همانجا نخواست همنشینی عاشقانه ی تفاله ها را به هم بریزد!
88/06/06
straight & easy میزنم به موهام.یاسی میخنده و میگه موهات خله جای اینکه لخت شه،فر میشه!
تو که باشی،از روبه رو شدن با زمان دیگر نمیترسم.اینکه خوب فردا چه یا پس فردا؟!!!انوقت انگار هر روز اتفاقی است که هر لحظه انتظار تجربه اش را میکشم.نه مثل این روزهای تنبل بی حوصله که حتی حوصله ی عبور را هم ندارند تا جاییکه قرار یک مسافرت هیجان انگیز هم رخوت را نمیتواند بکند از تن لَختشان.
88/06/04
خیال نیست

دستان مردانه ات که حلقه میشوند

به دور کمرم

امد و شد نفسهایت که انحنای گردنم

را گرم میکند

و رقص انگشتانت میان موهایم

خیال نیست.اینهمه شب،خیال نیست .

اما همین که برمیگردم تا نگاهت را در امتداد چشمانم

برای همیشه زندانی کنم

گهواره ام را خالی میبینم!

و به فراست در میابم که خیالی بیش نبوده تمام این شبها

انهم خیالی خام!!!!

با اینهمه نبض هر شب من میان همین داستان خیالی میزند! 

 

 

88/06/03
فکرش را هم  نمیکردم هرگز دیدار دوباره ای باشد!

88/06/02
اخم نکن.اینجوری هم نگاهم نکن.میدانی که.همیشه ی خدا همینجوری است.و همیشه پشت بندش باید این حس مزخرف را یدک بکشم.شده ام مثل ادمی که هی توی زخم اش کنکاش میکند.هی بیشتر میکندش.هی عمیق ترش میکند.اخم نکن دیگر لاکردار.باز کن گره صد توی ابروهایت را.گیرم غرورت جریحه دار شده.خوب میگویی چه کنم؟ادمی است دیگر.اصلا به من چه؟باور کن همه ی اینها زیر سر تنهایی است.من که نباید برایت اینها را بگویم،میدانم که خودت بهتر میدانی اش!پس کوتاه بیا.ارام بگیر.قرار دیشبمان که یادت هست.قرار بود معشوقه ی من باشی از این به بعد.پس از همین اول راه بدقلقی نکن.ها.اها.بلندتر.خسیسی ات نیاید که بلندتر بخندی.بگذار من هم نفسی تازه کنم،برای راهی که در پیش داریم.

هی میدانستی با این برق عجیب چشمهایت خواستنی تر میشوی؟یک جوری اب زیرکاه و خواستنی.بلند شو.باید راه بیافتیم. 

88/06/01
یادم میره.همیشه یادم میره که خودم رو ببینم.همیشه ی خدا خودم رو بین دیگرون جا میذارم.دیگرونی که شاید قدر پشیزی هم برام ارزش قائل نیستند اما من عادت کردم که همه چیزم و پیششون جا بذارم.عادت کردم زیر پاشون له بشم و صدام در نیاد.همیشه پشت پا میزنم به خودم.هیچ وقت هم بر نمیگردم یه نگاه بندازم به خودم.فقط همیشه این گودال رو عمیق تر میکنم.خسته ام.یادم میره.یادم میره که چه چیزهایی رو دوست دارم،علائقم چیا هستن،یادم میره زندگی کنم.اگه بشه.

دلم میخواد اما با خودم مهربونتر باشم.خودم رو بیشتر ببینم.خودم رو زندگی کنم به قول پناهی.یعنی میشه؟از پسش بر میام؟